تبليغاتX
چه غريبانه شكستم

 

همه می گن:

چون می گذرد...غمی نیس...

من میگم:

کاشکی تو اون لحظه های دوس داشتنی واس همیشه می موندم...اگه اون لحظه ها نمی گذشتن...چه میشددددددددددد!!

ولی واااااااااااااای به اون لحظه هاایی که هر ثانیش واست سااالها می گذره.

دلم واس اون روزا تنگ شده...حیف شد چه زود گذشت..چه لحظه هاایی بود...کاشکی هیچوقت پیش نمومد!!

راستی..دلم واس خودمم تنگ شدم!!یعنی کجام؟چیکار میکنم؟چرا باید گم بشم با خودمو گم کنم؟؟!

خیلی کم میام نت...ولی همیشه به یادتونم اینو مطمئن باشین

 

دارم همه چیو بی خیال میشم.

+ تاريخ دوشنبه 11 آبان1388ساعت 20:47 نويسنده mali |

 

گاهی گمان نمی کنی ولی جور می شود!

گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود،

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است...

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود!!

گاهی گدایِ گدایِ گدایی و بخت نیست!؟

گاهی تمام شهر گدای تو می شود...

 

فقط من از اینجا میرم ، فکر نکنم چیزی بشه

نه آسمون زمین میاد ، نه ابری باروونی میشه!

خوشا اون لحظه هایی که می درخشیدم!!

+ تاريخ چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 19:37 نويسنده mali |

 

سلام

احوالاتتون؟

منم هی خوب نه ولی شکر خدا بد هم نه نیستم

همچناان در حال درس خواندن و دانشگاه رفتن و دانشگاه پیچاندن هستم

خونمون شده باغ وحش و اهل

آقای پدر عزیز و دوست داشتنی بنده ی خانوم و محترم(از خود تعریف نباااشه)یدونه مرغ مینا آوردن خونه که همه باید مینا جون صداش کنیممن حسووودیم نشده هاااااااااااا ولی دیگه کسی مارو عمراا بتحویله

حیوانات و پرندگان و چرندگان و خزندگان خانه ی ما:

هاپو.۳ دانه طوطی در رنگ های سبز،قرمزو آبی. ۲تا مرغ عشق. ۱ دانه قناریو از همه بدتر  ۱ دانه مرغ مینا جان مورچه

هاپومون که ناناس و آرومهطوطی ها و قناری هامونم که از دستشون سرسام گرفتیم که یه لحظه زبون به دهن نمی گیرن مرغای عشق هم که همش...و اما مینا جان:

ایشون سلام می کنن،اسمشون و می گن،به پدر بنده میگن بابابابام که بهش میگه مینا جاان؟میگه جان!!!!من که صداش میکنم میگه هانشیرین کااریم بلته:از خودش صداهایی در میاااره،با خنده های الکی مسخرت میکنه!!!صدای گربه در میاره و وقتی عطسه کنی اونم اداتو در میارهتلفن که میزنگه تا میایم جواب بدیم ایشون میگن بله؟ وقتی آیفون زنگ می خوره میگن:کیه؟؟اونوخ بابا مامان من اینطورینهمه دوسِش دارنااا ولی منفک کنم من باس از این خونه برمیکم که حرف میزنه همه اینطورینخوب خداایی بلته خودشو تو دل همه جا کنهجلوش اصلا نباس بی تربیتی کرد ممکنه یاد بگیرهولی من نقشه هاایی دارم

شوهر خالم وقتی میاد اینجا میگه:واقعا خونتون باغ وحشه،همه چی دارین،اسم تک تک بر و بچ و میگه و آخرکار هم به من اشاره میکنه و میگه دراکولا هم دارین

اینم از باغ وحش باباییولی چه میشه کرد باس ساخت

لطفا واسم دعااا کنین...مثل همیشه ممنونتون میشم

خدا جونم بازم شکرت

+ تاريخ یکشنبه 26 مهر1388ساعت 19:6 نويسنده mali |

 

خدایا همه چی و می سپارم به تو....

+ تاريخ شنبه 25 مهر1388ساعت 20:48 نويسنده mali

 

سلااام Hello

خوبین؟خوشین؟قبراق و سرحال؟

از من نپرسینااااااااااااااااااااااااکه باااز مهمونامون اوومدنهمون شهرستانیهامون که دخترشون بینی کشیده بود بالااا.. بینیش افتاده دوبااارهاینقده خندیدم که گفتم شاید خدا بینی منم بنداازه تا دیگه مسخره نکنمولی باااور کنین وااسم جااالب بووودوقتی گفتم بینیت چطوره؟گفت ملی بینیم باز افتاادهمنم می خواسم اذیتش کنم رو زمین و نگاه کردم و گفتم جمش کن زشته اونم  فقط مونده بود خفم کنه هااااا

وااااااااااااااااااای خداااااااااا دوباااره بی خوااابیبی حوصلگیو...و....و..... ولی هیچ کودوم نبوووود چون بینیش نمیذاشت بره بیرون و اینااا همش افتااده بوود دیگه تا جمش کنههه طول میکشید

بیچاره اونقده عصبی بوووووووودکه وقتی بهش گفتم نمی خوای باز بری به دکتر نشون بدی گفت:بعدشمو در آخر..منم که از خدا خواااستهولی خداایی ناراحتش شدم که بینیش خوب نشده بود و ناراضی بوود!ولی فک کنم اصلا نیمشد کاریش کرد ..خوب بینیشم خوووب بوود.

دانشگاااهمان شرو شده و مجبوووورم با استادا و درسااا سرو کله بزنم و قشنگ سر کلاسااا درس گووش بدم

از اول شروع دانشگاه به دوستم گفتم اصلا کلاسارو نباس بپیچونیمااااااااااو دقیقا تا حالا خوب پیش رفتیمتقصیر من نیس که استادااا نمیااااااااان یا وقتی میان که ما دیگه رفتیم

هنوووو مونده حرفامااا ولی ماماانه اومده بالا سرم و همشمنم باس برررمنه که منم همشو انجاام میدم اینه از مامان یه چیز دیگه خواااسم و  پیشنهاد دادم که من شب شام بپزم

این آپ به خاطر این بود که جنبه ی منو ببینین که تازه از این عکسا پیدا کردم و اصلا ازش استفاده نمی کنم خوب آدم باس ظرفیت داشته باااشه

باز خواهم گشت نرم و نازک چست و چابک

خداا کنه هیچ وقت بینیتوون نیفته

+ تاريخ یکشنبه 19 مهر1388ساعت 12:12 نويسنده mali |

 

یعنی من شرمنده ام که اون اومد و من نتونستم حتی یه آپ واسش کنم،شرمندتم نانااااس که بخداااااااااااااا عاشقشممنظورم پاییزه هاااا

سلااام به همه ی دوستاااای خوب و مهربونHello

اوووووووووووووووووووووووووف نمیدونین دلم واستون چقده شده بووودااا

با اجازتون من تو ترک بووودمنهههههههههههه فکر بد نکنینااااا اینا نبود

ولی تو هفته کمِ کمش ۲ روزش خیلی بد بووودم همش بعدشم مثل... پشیمون میشدم

تا قبل دانشگاه هم که همش خیلی هنر میکردم بعضی وقتااا و و چون مجبور بودم

ولی الان دانشگاه باز شدو من باااااایدولی عمرااااااااااااااااااا

من عاااشق پااییزم و ناراحت از این که ورودشو تبریک نگفتم و می خوام اینو بگم که اگه چیزی باعث شد من بهتر بشم و سرحال بشم همین اومدن پاییز بود

راستش از این شکلکا خوشم اومد و تازه بلت شدم بذارم واسه همین کوتاهی نکردم

دلم می خواد از همش استفاده کنم

+ تاريخ یکشنبه 12 مهر1388ساعت 14:34 نويسنده mali |

 

این روزا سرم خیلی درد میکنه!

این آپدیت جدیدم نیس،بلکه فقط یه پیغامه واسه یه نفر!

ببین من اینجا آپدیت می کنم هم از اعضای خانواده و فامیل میان میبینن هم دوستای نزدیک و صمیمی،پس اگه هم بخوام نمی تونمممم دروغ بنویسم اینو می تونی بفهمی؟؟!!

پس بهتره با حرفا و نیش و کنایه هات نخوای به من بفهمونی که "داری دورغ میگی"

دروغ مال من نیس مال ترسوهاس..منم که نمی ترسم پس دلیلی واسه دروغ ندارم

.

اشتباه نکنین!این بار نه کامنت خصوصیه،نه اس ام اس نه تلفن و نه هیچ کودوم..فقط یه هشدار دادم به اونی که فک می کنه هنوزم من میخوام جلب توجه کنم یا لوس بشم و بازی درارم!

فقط می سپارمش به خدا تا اگه ناحقه خدا جوابش و بده،من بنده ی خدام و ممکنه کاری کنم که بعدش پشیمون شم پس بهتره سکوت کنم و به خودش واگذار کنم

+ تاريخ شنبه 21 شهریور1388ساعت 23:9 نويسنده mali

 

ای سبک بال;

در این راهِ شگرف،

در دعای سحرت،

در مناجاتِ خدایی شدنت،

هرگز از یاد نبر!

منِ جامانده بسی محتاجم!!

 

امید است در تاریکی شب،در خانه ی پروردگار،در آن زمان که قرآن را در بالاترین نقطه از وجود خویش قرار داده ای و معبود را می خوانی;در فاصله ی زمانی بین سقوط دو قطره ی اشکت به یاد من باش!!

التماس دعا

+ تاريخ پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 17:47 نويسنده mali |

 

شبهاای احیای امسال با همه ی سال هااا واسم فرق دااره!!

هیچ حال و هوا ی خاصی نداارم!

خدایاا نوکرتم..به جون خودت نذار ... شم

اوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووف دلم....

اووووووووووممممممممممممممممم..هیچی!

التماس دعا

+ تاريخ سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 23:25 نويسنده mali

 

سلاام به همگییییی

خوبین؟خوشین؟مااه رمضونم رو به آخره هااااااا

نیمگین چرا کم پیدا شدم؟؟!!چرا نمیام؟!چرا واستون اصلااااا کاامنت نمیذارم؟!

خوووب حالا که از کم پیداییم سؤال می فرمایین!باس خدمتون عرض بنمایم که ما مهمون داشتییییم اونم از شهرستان اونم ۴/۵ نفرررررررر اونم چه مهموناااااااااااایی...چشمتون روز بد نبینههه

از ۴ شنبه اومدن خونه ما که من بیرون بودم و این دخترشون هی زنگ میزد ملی چرا نمیااای؟ملی کجاایی؟منم اون شب اصن نرفتم خونه!!دختره فرداش زنگ میزنه به من:

دختره:ملیییییییییییی

من:بله(خمیازه)

د:هنو نمیااای؟من دارم میرم بیمارستان پیش مامانماااا

من:خوب تا تو بری و برگردی من اونجااام

د:

رفتم اونجا نزدیکای ساعت ۱۲ بود،مامانم گناه داش،می خواسم کمکش کنم واس ناهار که اونا میان میل بنمایند،نمیاد خونه تا وخت ملاقاتی میمونه ماها میریم ملاقاتی،ساعت ۴ میگه ملی بیا بریم خرید!!!! منم میگم باباا این وخت روز کجا بااازه بذا بعد از افطار!میایم خونه...میگه ملی واس شنبه وخت دکتر گرفتم به خاطر بینیم(بینیشو عملیده بوده ۱ سال پیش همین جااا،حالا سرش به نظر خودش یکم پایینه!وخ گرفته بره  سرشو بکشن بالا)منم میگم باشه حالا تا فردا.

از شامس بدش من شب ۵ شنبه هم مهمونی دعوت داشتم نمیشد نرم باس میرفتم،خانوم لب و دهنشون آویززون که ها حالا من اومدم تو همش برو بیرون!!مامانم باهاش حرفید تا راضیش کرد که من برم و زود برگردم..منم

ساعت ۷ رفتم مهمونی و خیلییییییی تلاااش کردم ساعت ۱۱:۳۰ برگشتم..میام خونه میبینم هیچکودومشون نیسن!!!!مامان میگه اینا رفتم پیش فلانی اینا...ساعت ۱۰ بوده رفتن..منم خسته،خیلی خوابم میاااد میرم نت ..خیلی زود تمومش می کنم و ساعت ۲ میرم لالا!!

چشمتون روز بد نبینه ساعت ۲:۴۰ من تازه رفته بودم تو کمااا...میبینم تق تق تق صدا میااد!!!

یعنی کی میتونه باشه این وخت شب؟!

بمیرم مامان می پره به بابا میگه درو بباز...بهلهههههههههههه اونان..من خودمو میزنم به خوااب،چه پرروووووووووووووووووووووووووووو دختره میااد بالا سر من ملییییییییییییی بیدار شووووو!!چرا خوابیییییی؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

می خواسم بپاشم و بکوفم...لااله الی الله.محل ندادم اونم رف.ولی صب نذاش بخوابم.

جمعه که هرجوری بووود گذشت.شنبشم منو با دهن روزه برد بیمارستان که خاانوم عمل سرپااایی کنن..همه چیشم تو جون من بوود دیگههه..لباساشو من بکنم!وسایلشو من بگیرم!من حساب کنم!من پرونده تشکیل بدم!من!من!من....آخر سرم من لباس تنش کنم و برسونمشون...در حالی که سالم بوداااا فقط یکم سر بینی کشیده بود بالاا

بعدم که اومدیم بیایم خونه...ملی بیا بریم خریدو گشت و گذااااار...گفتم هیسسسسسسسسسسسسسسسسسس!حالا هیجا باز نیس...گف ما شب می خوایم بریم..گفتم نه شوما نمیرین فردا میرین(الکی هااا)که خوشبختانه رفتن

۱.دروسمون ارائه شدن ..خدا بگم چیکارشون کنه با این برنامه ریزیشون...منم ترم آخر..خدا به دادم برسه

۲.سگمونو عوضیدیم خیلیییی ناناااسه..دیگه اون منو نمی خوره من می خوام بخووورمش،حالا اینو دیگه عکساشو تو یه پست مخصوص میذارم

۳.عجب دنیاییه هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!

۴.فقط سکوت میکنه و به بقیه حرف میزنه و این منو بیشتر عصبی میکنه...خوب چرااا خفه شدی و حرف نمیزنیییییییییییییی؟بیا به خودم بگووو...هرچند اون فقط یه چی واسش مهمه و بس!!

۵.کاشکی تولدم بووود

۶.التماس دعااا زیادتااااا

یا حق

+ تاريخ دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 17:28 نويسنده mali |